X
تبلیغات
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي

بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد

خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد

این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد

من بر نخیزم از سر راه وفای تو
از هستی ام اگر چه بر انگیختند گرد

روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد

ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
و آن لعل فام خنده زد از جام لاجورد

باز اید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین مثال از نفس سرد و روی زرد

در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت
کی می رسند خانه پرستان خوابگرد

خونی که ریخت از دل ما ، سایه ! حیف نیست
گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد

 

ابتهاج(سايه)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 18:51  توسط گلبانگ | 

از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 17:13  توسط گلبانگ | 

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد

با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی

یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

رهي معيري


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 3:58  توسط گلبانگ | 

 

دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

نه چمن شکوفه‌ای رست چو روی دلستانت

نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت

گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی

چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت

تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا

اگر التفات بودی به فقیر مستمندت

نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد

به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت

تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 1:19  توسط گلبانگ | 

تا كــی به تمنـای وصـال تو يگانه
اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه؟
خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه؟
ای تيــر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غايب ز ميانه
رفتـم به در صومعه’ عابد و زاهـد
ديدم همه را پيش رخت راكع و ساجد
در ميكده ر‏هبـانم و در صومعه عابـد
گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد
يعنـی كه تو را ميطلبم خانه به خانه
هر در كه زنم صاحب آن خانه تويی تو
هرجـا كه روم پرتو كاشانـه تويی تو
در ميكـده و دير كه جانانـه تويی تو
مقصود من از كعبه و بتخانه تويی تو
مقصود تـويی كعبه و بتخانـه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد
پروانه در آتش شد و اسـرار عيان ديد
عارف صفت روی تو در پير و جوان ديد
يعنی همه جا عكس رخ يار توان ديد
ديوانه منم من كه روم خانه به خانه
عاقل به قوانين خرد راه تو پويد
ديوانه برون از همه آيين تو جويد
تا غنچه بشكفته اين باغ كه بويد
هر كس به زبانی صفت حمد تو گويد
بلبل به غزلخـوانی و قمـری به ترانه
بيچاره «‌ بهايی » كه دلـش زار غـم توست
هر چند كه عاصی است ز خيل و خدم توست
اميـد وی از عـاطفت دم به دم تـوست
تقصير « خيالی » به اميد كرم توست
يعنی كه گنـه را به از اين نيست بهانه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 1:41  توسط گلبانگ | 

چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟

بياييد از عشق صحبت كنيم


تمام عبادات ما عادت است

به بي‌عادتي كاش عادت كنيم


چه اشكال دارد پس از هر نماز

دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟


به هنگام نيّت براي نماز

به آلاله‌ها قصد قربت كنيم


چه اشكال دارد كه در هر قنوت

دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟

 

چه اشكال دارد در آيينه‌ها

جمال خدا را زيارت كنيم؟


مگر موج دريا ز دريا جداست

چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟


پراكندگي حاصل كثرت است

بياييد تمرين وحدت كنيم


«وجود» تو چون عين «ماهيت» است

چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟


اگر عشق خود علت اصلي است

چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟


بيا جيب احساس و انديشه را

پر از نقل مهر و محبت كنيم


پر از گلشن راز، از عقل سرخ

پر از كيمياي سعادت كنيم


بياييد تا عينِ عين القضات

ميان دل و دين قضاوت كنيم


اگر سنت اوست نوآوري

نگاهي هم از نو به سنت كنيم


مگو كهنه شد رسم عهد الست

بياييد تجديد بيعت كنيم


برادر چه شد رسم اخوانيه؟

بيا ياد عهد اخوت كنيم


بگو قافيه سست يا نادرست

همين بس كه ما ساده صحبت كنيم


خدايا دلي آفتابي بده

كه از باغ گل‌ها حمايت كنيم


رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:

«بيا عاشقي را رعايت كنيم»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 17:12  توسط گلبانگ | 

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر 
در آفاق گشادست ولیکن بستست
از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر 
من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر
از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر 
گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد
ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر 
در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی
باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر 
این حدیث از سر دردیست که من می‌گویم
تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر 
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست
رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر ضمیر 
عشق پیرانه سر از من عجبت می‌آید
چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر 
من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم
برنگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر 
عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند
برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر 
سعدیا پیکر مطبوع برای نظرست
گر نبینی چه بود فایده چشم بصیر

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 23:41  توسط گلبانگ | 


آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود
آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود
هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون گوهر شود
هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود
گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد
اما دل اندر ابر تن چون برق‌ها رخشان شود
دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان
زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود
ای شاد و خندان ساعتی کان ابرها گرینده شد
یا رب خجسته حالتی کان برق‌ها خندان شود
زان صد هزاران قطره‌ها یک قطره ناید بر زمین
ور زانک آید بر زمین جمله جهان ویران شود
جمله جهان ویران شود وز عشق هر ویرانه‌ای
با نوح هم کشتی شود پس محرم طوفان شود
طوفان اگر ساکن بدی گردان نبودی آسمان
زان موج بیرون از جهت این شش جهت جنبان شود
ای مانده زیر شش جهت هم غم بخور هم غم مخور
کان دانه‌ها زیر زمین یک روز نخلستان شود
از خاک روزی سر کند آن بیخ شاخ تر کند
شاخی دو سه گر خشک شد باقیش آبستان شود
وان خشک چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شود
آن این نباشد این شود این آن نباشد آن شود
چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مست
هر چه تو زان حیران شوی آن چیز از او حیران شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 22:43  توسط گلبانگ | 

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد

 

صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد

خرامان ساقي مه رو به ايثار عقار آمد

 

صفا آمد، صفا آمد که سنگ و ريگ روشن شد

شفا آمد شفا آمد شفاي هر نزار آمد

 

حبيب آمد حبيب آمد به دلداري مشتاقان

طبيب آمد طبيب آمد طبيب هوشيار آمد

 

سماع آمد سماع آمد سماع بي صداع آمد

وصال آمد وصال آمد وصال پايدار آمد

 

ربيع آمد ربيع آمد ربيع بس بديع آمد

شقايق ها و ريحان ها و لاله خوش عذار آمد

 

کسي آمد کسي آمد که ناکس زوکسي گردد

مهي آمد مهي آمد که دفع هر غبار آمد

 

دلي آمد دلي آمد که دلها را بخنداند

مي اي آمد مي اي آمد که دفع هر خمار آمد

 

کفي آمد کفي آمد که دريا دُرّ ازو يابد

شهي آمد شهي آمد که جان هر ديار آمد

 

کجا آمد کجا آمد کزينجا خود نرفته است او

وليکن چشم گه آگاه و گه بي اعتبار آمد

 

ببندم چشم و گويم شد، گشايم گويم او آمد

و او در خواب و بيداري قرين و يار غار آمد

 

کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آمد

رها کن حرف بشمرده که حرف بي شمار آمد

َ
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 20:58  توسط گلبانگ | 

به پیمانی نمی‌پویی، به پیوندی نمی‌پایی

دلم ز اندیشه خون کردی که بس مشکل معمایی!

ز صد شهرت خبر دادند و چون رفتم نه در شهری

به صد جایت نشان گفتند و جون جستم نه در جایی

همی جویم ترا، لیکن چو می‌یابم نه در دستی

همی بینم ترا، لیکن چو میجویم نه پیدایی

چو در خیزم به کوی تو ز پیشم زود بگریزی

چو بگریزم ز پیش تو مرا هم باز پیش آیی

به فکرت هر شبی تا روز بنشینم که: ایی تو

غلط کردم، چه میگویم؟ نه دوری از برم کایی

نبودست از وصال تو مرا یک ذره نومیدی

که گر خواهی جهانی را درین یک ذره بنمایی

چنان بنشسته‌ای در دل که میگویم: تویی دل خود

چنان پیوسته‌ای در ما که: پندارم که خود مایی

نمیخواهم کسانی را که امروزند و فردا نه

ترا خواهم که دی بودی و امروزی و فردایی

از آن خویشی کند با تو دل بیخود که در پرده

ترا رخهاست کان رخها بغیر خویش ننمایی

نمی‌پوشی رخ از بینش، ولی رویت کسی بیند

که همچون اوحدی او را ز دل دادند بینایی

به بویی، ای ز دل آشفته، زین ساغر قناعت کن

کزین جا چون گذر کردی خراباتست و رسوایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 4:56  توسط گلبانگ |